اصفهان بسیج
گفتگو با یادگار 25 دی؛

باید همه توانمان را برای معرفی روز حماسه خوانسار به میدان بیاوریم/ همه چیز در پیروی از ولایت فقیه خلاصه می شود

ببینیم چه کسانی دارند از این فضا برای هجمه به ولایت فقیه، رزمندگان و ایثارگران سوء استفاده می کنند، خوب و بد را تشخیص دهیم و هر کس هم ادعایی دارد و می خواهد برای آخرتش کاری کند به میدان بیاید و در پس اسم و عکس امام و شهدا تنها شعار ندهیم.

گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه صاحب الزمان (عج) استان اصفهان، زندگی یک امتحان بزرگ است و قبول شدگان این امتحان الهی خط سرخی را دنبال کرده اند که سر منشاء و نهایتش وصل به غروب سرخ کربلاست.

جهاد در راه خدا بابی است که جز بر خاصان و مقربان الهی باز نمی شود و خوش به سعادت آنان که فرصت و رخصت عبور از این باب الهی را دریافتند.

روزگاری در جنوبی ترین خاکریزهای این کشور مردانی از جنس عاشورا مرام حسینی و غیرت عباس گونه خود را به نمایش گذاشتند و ۲۵ دی روز حماسه و ایثار خوانسار از جنس همان روزهای عاشورایی است، از همان روزهایی که مردم سرزمینم عاری از هر سلیقه ای و تنها برای اثبات تقید و ایمانشان به اسلام و راه شهدا پا به میدان گذاشتند.

روز حماسه و ایثار خوانسار یادآور همه آن رشادت ها و غیرت ها است، بازخوانی مجدد یک روایت عاشقانه است، روایتی از عشق به میهن، عشق به همه ارزش ها و پاکی هایی که نمادش شهید است.

۲۵ شهیدی که در خوانسار در روز ۲۵ دی تشییع شدند تنها نماد و نماینده ای از خیل شهدایی هستند که این خاک تقدیم اسلام کرده است.

در این بین فرصت نشستن در کنار شهیدان زنده آن واقعه و مرور کردن یاد و خاطره آنهایی که رفتند، سبب می شود یک بار دیگر از خود این سوال را بپرسم که ما بعد از شهدا چه کرده ایم؟

در میان دوستان و همرزمان و همسنگران نزدیک رزمندگان حاضر در عملیات کربلای پنج و روز حماسه و ایثار خوانسار، این بار به سراغ شهید زنده ای رفته ایم که با وجود زخم جراحتی که در تن دارد اما نگاهش همان نگاه خالصانه یک رزمنده است.

و تمام روزهایی که یک به یک سپری می کنیم مدیون همین نگاه ها است.

عصر روز پنجشنبه است و قد و قامت آفتاب کمرنگ دی ماه کم کم دارد کوتاه و کوتاه تر می شود، پشت درب منزل این جانباز خوانساری ایستاده ام ۲۰ دقیقه ای از وعده ملاقاتمان زودتر رسیده ام، چند لحظه ای صبر می کنم تا حداقل کمی به ساعت ملاقات و وعده نزدیک تر شوم.

کمی بعد بانوی منزل به استقبالم می آید، حیاط پردرخت خانه را به همراه همسر جانباز طی می کنم و لحظه ای نمی گذرد که با چهره بشاش و نورانی ایثارگر و جانباز علی اکبر بخشی مواجه می شوم.

او متولد سال ۴۴ است و در سال ۶۱ به عضویت سپاه درآمد و قبل ازآن هم از سال ۵۹ فعالیت خود را در پایگاه بسیج شروع کرده است، اواخرسال ۶۱ نیز در سن ۱۶- ۱۷ سالگی اولین اعزام را به جبهه داشته و در مجموع ۶۸ ماه در منطقه حضور یافته است.

سه بار مجروح شده و ۳۵ درصد جانبازی برایش تعیین شده است.

ادامه این گفتگو را با جانباز علی اکبر بخشی همراه باشید؛

10

در جبهه و به خصوص در عملیات کربلای پنج چه سمتی به عهده داشتید؟

در کربلای پنج بیسیمچی بودم و در سال ۶۱ نیز مسئول محور پدافند ضد هوایی.

 از نحوه شکل گیری گردان امام سجاد علیه السلام بگویید؟

در ابتدا ما گردان یا زهرا سلام الله علیها بودیم که با مجروح شدن شهید سید اکبر صادقی، برادر اسماعیل صادقی که جانشین گردان بودند در زمان مجروحیت شهید سید اکبر مسئولیت گردان را به عهده داشتند، در همان زمان شهید خرازی تصمیم گرفتند یک گردان جدید تاسیس شود و مسئولیت آن هم به عهده شهید سید اکبر باشد، البته برادر اسماعیل صادقی به شهید خرازی می گفت شهید سید اکبر به دلیل مجروحیتش نمی تواند گردان جدیدی تشکیل دهد، اما شهید خرازی بر این مسئله اصرار داشت.

به هر شکل گردان امام سجاد علیه السلام به فرماندهی شهید سید اکبر صادقی شکل گرفت، اما شهید سید اکبر فقط یک برگه حکم ماموریت بیشتر در دست نداشت و باید از صفر یک گردان تشکیل می داد.

شهید صادقی با نفوذ و جایگاهی که در خوانسار داشت، بلافاصله شروع به جمع آوری نیرو برای گردان امام سجادعلیه السلام کرد، با جمع شدن نیروها، گردان و مقری ساختیم که در بسیاری از امور استثنا بود.

بقیه مقرها در چادر به سر می بردند و حتی نماز را در فضای باز می خواندند، اما تنها گردانی که مسجد مسقف با همه امکانات و محراب داشت گردان امام سجاد علیه السلام بود.

آن زمان خاطرم است مجتبی اژدری از خوانسار بنا و استادکار به جبهه آورد، بعد شروع به خرید مصالح از اهواز و شهرهای اطراف کردیم و بهترین مسجد را در کل لشکر و در اردگاه عرب ساختیم.

حتی بهترین سرویس بهداشتی و حمام را در آن شرایط ساختیم و همه این امکانات از صدقه وجود شهید سید اکبر صادقی و نفوذ و جایگاه وی بود.

بهترین تدارکات و کمک های مردمی برای گردان از خوانسار تهیه می شد.

باز به خاطر دارم شهید صادقی تعداد ۳۰ خودرو تویوتا لنکروز را از اصفهان گرفته بود، آمد و خودروها را بین هیئت های مذهبی شهرستان تقسیم کرد و هیئت ها هم نام خود را روی خودروها ثبت کردند که این خودرو از طرف هیئت به جبهه ها اهدا شده، شهید صادقی پول خودروها را برای کمک به جبهه ها از هیئت ها گرفت و بعد به همراه پول، خودروها را هم به جبهه ها فرستاد.

11

 یکی از خاطرات خود را از عملیات کربلای پنج و شهادت همرزمانتان بازگو کنید؟

در کربلای پنج بیسیمچی شهید سید اکبر صادقی بودم، در همان لحظه اول عملیات که هنوز وارد عمل نشده بودیم، نمی دانم توپ یا خمپاره بود، درست خورد وسط ارکان گردان یعنی من به همراه شهید سید اکبر صادقی، شهید محمد بهارلویی، شهید اکبر تولایی و شهید اسداله زراعتی همگی در جا با اصابت آن خمپاره یا توپ دچار جراحت یا شهادت شدند.

کمی بعد وقتی به هوش آمدم احساس کردم مثل این که ساختمان روی بدنم هوار شده وقتی به خود آمدم دیدم یک نفر سرش روی پایم است و مغز سرش بیرون ریخته، آهسته مغز را داخل جمجمه برگرداندم، دیدم شهید سید اکبر صادقی است، در همان حالت بی هوش شدم و سرم روی بدن شهید قرار گرفت.

۲۴ روز در حالت بی هوشی به سر می بردم و در همان ۲۴ روز بود که جنازه ۲۵ شهید را در خوانسار تشییع کرده بودند.

این را هم اضافه کنم رسم بر این بود که ابتدا مجروحان را از صحنه عملیات منتقل می کردند و بعد شهدا را در زمان تثبیت عملیات به عقب منتقل می کردند، از آنجایی که ما کادر گردان بودیم برای آن که روحیه بقیه بچه ها در عملیات به هم نریزد، مجبور شدند شبانه جنازه بچه های کادر گردان را به عقب ببرند.

از بین آن جمع چهار نفر شهید شدند، من هم یک ترکش به صورتم اصابت کرد و ترکش دیگری هم به سرم خورد که هم چنان این ترکش در سرم وجود دارد.

همین وضعیت مجروحیتم بقیه را به اشتباه انداخته بود و فکر کرده بودند من هم جزء شهدا هستم.

در هر حال من را به عقب منتقل کردند و ۲۴ روز در مشهد بیهوش بودم و بعد خانواده از حالم خبر دار شدند.

الان سی و چند سال است که از آن دوران می گذرد و در این مدت از رسانه های مختلفی برای مصاحبه آمده اند، اما هیچ خاطره خاصی به ذهنم نمی آمد، اما دو سال است که خاطره ها به صورت خودکار برایم زنده می شود، حتی ممکن است لحظه ای جایی نشسته باشم که ناگهان خاطره ای به ذهنم خطور می کند، در این حالت سریع آن خاطره را یادداشت می کنم.

15

پس باید این خاطرات را در جایی ثبت کرده و نوشته باشید؟

بلکه یک دفترچه دارم که تمام خاطراتم را در آن نوشته ام، قصد دارم همه این خاطرات و عکس ها را در یک کتاب جمع آوری و منتشر کنم، اما هزینه زیادی برای چاپ و نشر آن نیاز است و باید از نظر مالی برای چاپ آن کمک شود.

۲۵ دی روز حماسه و ایثار خوانسار را پیش رو داریم، به نظر شما برای این که مردم همانگونه که برای روز خوانسار در ۲۰ اریبهشت اشتیاق نشان می دهند و برای این که نسل جوان ما با این روز بزرگ و حماسه ای که مردم خوانسار در این روز آفریدند آشنا شوند چه باید کرد؟

متاسفانه دست اندرکاران شهرستان در این باره کم لطفی می کنند، همان طور که قشر جوان و بیشتر دوائر دولتی و مسئولان شهرستان دست اندکار و پای کار برگزاری روز خوانسار هستند و برای آن وقت و هزینه صرف می کنند و از همه مهم تر با همه توان برای آن روز تبلیغات و اطلاع رسانی می کنند باید برای ۲۵ دی هم فعالیت و کار شود.

۲۵ دی برای همه شهدا است و ما به تمام شهدا مدیون هستیم. مسئولان شهر اعم از امام جمعه، فرماندار و نهادهای مختلف باید برای شناساندن این روز بزرگ به نسل جوان تلاش کنند.

وقتی برای مراسم روز حماسه و ایثار خوانسار تنها یک قشر خاص به میدان بیاید، خود به خود آن رنگی را که باید این روز نسبت به ۲۰ اردیبهشت داشته باشد کم رنگ می شود، یعنی همان مقدار که به روز خوانسار اهمیت می دهیم و بلکه بیشتر باید به روز حماسه و ایثار خوانسار اهمیت قائل شویم.

وقتی مسئولان بیایند خانواده شهدا هم پای کار خواهند ایستاد و نباید در این امر کم لطفی کنیم.

به قول نویسنده کتاب عموم صادقی برادر حسن پور “شهید صادقی برای خوانسار مانند شهید خرازی برای اصفهان است”.

شهید خرازی آن چنان شناسانده شده است که حتی بیرون از ایران هم شخصیت این شهید را می شناسند و اینها اثر کار تبلیغات و رسانه است که مردم این شهید را شناخته اند.

باید مسئولان در این باره دست به دست هم دهند و به طور قطع وقتی رزمندگان و ایثارگران بدانند آنها پای کار هستند، آنها نیز به میدان خواهند آمد.

انتظار ما از مسئولان این است که به میدان بیایند و این روز را بهتر به مردم بشناسانند.

12

 جوان ترین شهید از بین شهدای ۲۵ دی کدام شهید است و چه خاطره ای از وی به یاد دارید؟

در گردان جوان زیاد داشتیم از ۱۸ سال تا ۳۰ سال بودند اما جوان ترین شهید، همین شهید حسن کرمی بود.

غروب روز عملیات کربلای پنج در حالی که بیسیم روی دوشم بود، کنار جاده جنازه یک نفر را که بادگیرآبی به تن داشت دیدم، شهید حسن کرمی بود، اولین شهید گردان امام سجاد علیه السلام.

رفتم سراغش و پیکرش را از کنار جاده به خاکی جاده کشاندم تا مبادا ماشین یا تانکی از روی پیکرش عبور نکند.

شهید کرمی قد بلندی داشت و زمانی که می خواستند جنازه اش را تشییع کنند، با توجه به بلندی قدش، قبر اندازه نبود و مجبور شدند قبر را بزرگتر کنند، در بوستان شهدای خوانسار اگر دقت کنید چند قبر کنار هم است که تاریخ شهادت همه آنها ۲۳ دی درج شده و در بین آنها تنها یک قبر است که تاریخ شهادت را برج ۱۱ درج کرده اند، دلیلش هم این بود که فکر می کردند من شهید شده ام و جنازه ام را خواهند آورد و یک قبر برایم آماده کرده بودند و برای این که موقع تشییع جنازه مردم معطل نشوند، قبر را هم به خاطر قد بلندم بزرگ تر گرفته بودند، اما به جای من شهید مهدوی در این قبر دفن شدند.

 شیرین ترین خاطره ای که از آن ایام به خاطر دارید چیست؟

همه آن ایام شیرین بود، اما زمان هایی که اوقات استراحت داشتیم علاوه بر شرکت در کلاس های احکام، قرآن و رزم با بچه ها ورزش های بومی خوانسار را انجام می دادیم، بازی هایی مثل کپرمنی، کمربندبازی، الک دلک. وقتی این بازی ها را شروع می کردیم از گردان های دیگر هم جمع می شدند و بازی ما را تماشا می کردند. حتی یک تیم فجر سپاه داشتیم که اول شد و برای جایزه ما را به مشهد بردند.

14

از نحوه مجروحیت و ترکشی که در سر دارید نکاتی را بیان کردید، آیا بعد از آن مجروحیت باز به جبهه بازگشتید؟

سال ۶۷ در اثر ترکشی که به سرم اصابت کرده بود و هنوز هم داخل سرم وجود دارد دکتر توصیه اکید کرده بود که به هیچ عنوان جای پر سر و صدا حضور پیدا نکنم.

به محض این که مرخص شدم و خودم را پیدا کردم، آرام ننشستم و به منطقه بازگشتم، خدا خواست و همان موقع عملیات شروع شده بود. برادر اسماعیل صادقی من را که دید با عتاب گفت برای چه با این حال به منطقه برگشتی؟

گفتم کاری به کار کسی نخواهم داشت اجازه بدهید یک گوشه ای باشم، اما برادر صادقی که از حال و وضعیت جسمانی ما مطلع بود و می دانست ترکش در سرم است و با وجود سر و صدای بلند دچار رعشه شده و ناخواسته بدنم پرت می شود، با اصرار قصد داشت من را به عقب بفرستد.

با آن حال به او گفتم قول می دهم جایی که سر و صدا باشند نروم، به من نگاهی کرد و گفت مرد حسابی عملیات است، نقل و نبات که پخش نمی کنند.

به او قول دادم که در عقبه دارخوین بالای سر تجهیزات می مانم، وقتی دید برای ماندن مصر هستم اجازه داد اما تا چشمش را دور دیدم با اولین کامیون اعزامی به خط رفتم.

چه توصیه ای به نسل جوان دارید؟

اگر پیرو خط ولایت باشیم، اگر امام (ره) و خط ایشان را بشناسیم، همه این مسائل حل می شود.

باید از دل و جان باشد، نه این که شعار دهیم، عکس شهدا را نشان دهیم و پشت این عکس ها کار دیگری انجام دهیم. همه این امور در یک کلمه و جمله خلاصه می شود، امام (ره) و خط ایشان را بشناسیم.

ما بیاییم وصیت نامه شهدا را بررسی کنیم، عکس شهدا را مقابلمان قرار دهیم و ببینیم آنها کجا بودند و کجا هستیم.

خداوند غربالی برداشته و برخی را جدا کرده است، اگر به شناسنامه شهدا مراجعه کنیم می بینیم اینها از کودکی چگونه زندگی کرده اند که نتیجه کارشان چنین شده است.

این شهدا مقاماتی دارند، همین شهید محمد تورجی زاده تمام طول هفته مردم بر سر مزار این شهید حضور پیدا می کنند و تنها برای نمونه به خاطره ای از شهید تورجی زاده اشاره می کنم، ایشان با ما هم رزم و همسنگر بود و از بچه های مخلص و کار درست بود.

من این خاطره را مستقیم از کسی شنیدم که این واقعه برایش اتفاق افتاده است، ماجرا از این قرار بود که یکی از بچه های اصفهان که در کار فروش چادر مشکی بود و از دوستان بنده است فرزند ۱۲ ساله اش کبدش را از دست می دهد، برای این پدر واقعا سخت بود، به جایی رسیده بود که از همه جا بریده شده بود.

بچه را برده بود شیراز و منتظر پیوند کبد بود، یکی از دوستان به وی می گوید به گلستان شهدای اصفهان برو و دست به دامن شهید تورجی زاده شو، این دوست ما برایم تعریف می کرد که اولش اهمیت ندادم و گفتم که حتی امام رضا علیه السلام هم رفته ام و نذر کرده ام.

یک شب به دلم افتاد و به گلستان رفتم، از یک نفر سراغ قبر شهید را گرفتم، سر قبر شهید رفتم و به او گفتم من تو را نمی شناسم و تا حالا تو را ندیده ام، اما اگر بچه ام را به من برگردانی من هم به خط شما می آیم و وصیت شما را دنبال می کنم. دلم سوخت و سر قبر شهید گریه کردم.

این دوست ما می گوید خدا را شاهد می گیرم هنوز دو متر از قبر شهید فاصله نگرفته بودم که گوشی تلفن به صدا درآمد، از شیراز تماس گرفته بودند که عضو برای پیوند پیدا شده است، به ساعت هم نرسید که شهید حاجتم را داد.

13

و سخن آخر:

با توجه به جنگ نرمی که در آن قرار داریم و همه به فضای مجازی ورود پیدا کرده اند، با شرایط کنونی باید به میدان بیاییم و در جهت اهداف شهدا، خاطرات و تصاویر مربوط به آن دوران را در اختیار نسل کنونی قرار دهیم.

ببینیم چه کسانی دارند از این فضا برای هجمه به ولایت فقیه، رزمندگان و ایثارگران سوء استفاده می کنند و خوب و بد را تشخیص دهیم.

هر کس هم ادعایی دارد و می خواهد برای آخرتش کاری کند واقعا به میدان بیاید، در پس اسم و عکس امام و شهدا تنها شعار ندهیم و عملا به میدان بیاییم. به خصوص آنچه که از شهدا و رزمندگان آموختیم به نسل آینده منتقل کنیم تا نسل و جوانان آینده خود را مدیون شهدا و رزمندگان بدانند و درک کنند امنیت ما از کجا آمده و چه خون هایی به پای آن ریخته شده است، باید حرمت این خون ها را نگه داریم و رایگان آن را از دست ندهیم.

در انتهای این مصاحبه بخشی از وصیت نامه سردار شهید سید اکبر صادقی را زینت بخش کلام می کنیم.

… تا کی می خواهید در پوست خود بگنجید؟ تا کی می خواهید قلب هایتان سیاه باشد؟ تا کی می خواهید آخرتتان تباه شود؟ چشم بصیرت باز کنید. هستی فقط چند روز دنیا نیست. آن قدر بر دنیا مپیچید…

پی نوشت:
حق چاپ و انتشار این تصاویر و خاطرات برای جانباز علی اکبر بخشی محفوظ می باشد، در غیر این صورت دین شرعی و قانونی وجود دارد.

پاسخ دهید

سوال امنیتی:

آخرین اخبار